تبلیغات

قدرت دعا

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ،

و نگاهی مغموم . وارد خواربار

فروشی محله شد و با فروتنی از...

صاحب مغازه خواست کمی خواروبا

به او بدهد .به نرمی گفت شوهرش

بیمار است به نرمی گفت شوهرش بیمار است

و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،

صاحب مغازه ، با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .

زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم

پولتان را می‌آورم .

جان گفت نسیه نمی‌دهد .مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن

دو را می‌شنید به مغازه دار گفت :

«ببین این خانم چه می‌خواهد؟خرید این خانم با من .»

خواربار فروش گفت :لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟

زن گفت : اینجاست .

- « لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت

و آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

خواربارفروش باورش نمی‌شد .

مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو

برابر نشد ،

آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .

در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی

آن چه نوشته است .

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود (ای خدای عزیزم! تو از نیاز

من باخبری خودت آن را برآورده کن) .

مغازه ‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

زن خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس باارزش به مغازه ‌دار داد و گفت: فقط خداست که می‌‌داند

وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟

 

«آرشیو داستان های کوتاه» «صفحه اصلی سایت موفقیت»